تبليغاتX
یک عاشقانه آرام
نه من ماندنی هستم نه تو! آنچه ماندنی ست ورای من و توست

 

از عکس‌های خودم خسته، از تو لبریزم


دلم گرفته، دلم را کجا بیاویزم؟

دقیق شو به زنی که همیشه می‌خندد

چقدر؟ تا به کجا از خودم بپرهیزم؟

کشیده است به آغوش خود تنم را مرگ

و من که هیچ نگفتم، نشد که بگریزم

نشسته‌ام؛ و برای تو شعر می‌خوانم

ولی درون خودم باز اشک می‌ریزم

«مرا تو بی‌سببی نیستی» نمی‌دانم

کجاست تاب و توانی که با تو برخیزم

خیال کن که کسی مثل برگ می‌افتد

خیال کن که کمی هم شبیه پاییزم

پناه داده به من عشق در غمی شیرین

ندید روح ندارم، ندید بی‌چیزم...*

****************

من مانده‌ام با این لب‌ها چگونه می‌شود لبخند زد..***

**************** 

*آسیه حاج‌جعفری

**کمال رستمعلی

***سید رسول پیره

نوشته شده توسط باران در ساعت 1:52 | لینک  | 

 

امشب طوفان شد. طوفان کردی عزیز دلم..

تازه دستِ دلِ بانو داشت یاد می گرفت بغض هایش را الف ـ با کند و روی کاغذ بیاورد برایت.

نگذاشتی عزیزِ دل..نگذاشتی.

بغض بانو مچاله شد؛ سنگ شد؛ گیر کرد تویِ گلویش به جایِ تو.

بانو به زودی خواهد نوشت. هر آنچه را که از دردهایش بتواند ترجمه کند برایت..

و برایت بسیار خواهد گفت از این لحظات سختِ سیاهِ ناآرام که بر دلش عبور می کند.

بانو اشکهایش را در شیشه خواهد ریخت و تا آمدنت نگاه خواهد داشت.

بانو امشب حرف ندارد... درد دارد.. دلِ بانو آبسه کرده است..

چشمهایش خیره بر دور دست است و زبانش خالی از کلام.

تو گویی سالهاست که بر این لبها مهر خورده است..

آمیرزا می گفت زبان باد بزنِ دل است؛ اگر زبان نچرخد، دل را خنک نکند؛ دلِ آدم گُر می گیرد.

به گمانم دلِ بانو امشب سخت گُر گرفته. خدا کند زبانش بچرخد..خدا کند روزی زبان بانو بچرخد..

خدا کند.. وگرنه حتما خواهد مرد!

 

 ************

پ.ن: سعدی نگفتمت که مرو در کمند عشق؟... تیر نظر بیفکند افراسیاب را

نوشته شده توسط باران در ساعت 3:31 | لینک  | 

عزیزکم..

میخواستم برایت سنگ تمام بگذارم..

میخواستم که این خانه همیشه آذین بندی باشد به نام و یادت عزیزِ دل ِبانو..

برایت زیتون  تازه بچینم و انجیر که.. والتین و الزیتون..

وجب به وجب آسمان و زمینش ستاره بچینم  که.. و لقد زیّنا السماء الدنیا بمصابیح..

رنگش کنم به رنگ  همان سبز تیره یِ مبهم  که دوست داری.. مدها متان..

و دم به دم شکر کنم خدا را که ... الحمدلله الذی خلق السموات... خلق المصابیح... خلق تو را!

میخواستم  برایت سنگِ تمام بگذارم..

.

.

ناکام ماند پیشه ی فرهاد و تیشه اش...

*******************

*از قیصر امین پور

** نازنین د.د.

نوشته شده توسط باران در ساعت 3:56 | لینک  | 

 

ان اری الخلق و لا تری

.

.

.

عزیزکم...

نوشته شده توسط باران در ساعت 22:9 | لینک  | 

خدا گفت : ليلي يك ماجراست ، ماجرايي آكنده از من.ماجرايي كه بايد بسازيش.

شيطان گفت : يك اتفاق است ، بنشين تا بيفتد .آنان كه حرف شيطان را باور كردند . نشستند و ليلي هيچ‌گاه اتفاق نيفتاد!

 مجنون اما بلند شد، رفت تا ليلي را بسازد.خدا گفت : ليلي درد است ، درد زادني نو ، تولدي به دست خويشتن.

شيطان گفت : آسودگي است ، خيالي‌ست خوش.

خدا گفت : ليلي رفتن است . عبور است و رد شدن.

شيطان گفت : ماندن است ، فرو رفتنِ در خود.

خدا گفت : ليلي جست‌وجو است ، ليلي نرسيدن است.نداشتن و بخشيدن.

شيطان گفت : خواستن است ، گرفتن و تملك!

خدا گفت : ليلي سخت است ، دير است و دور از دست.
 شيطان گفت : ساده است ، همين‌‌ جايي و دم دست!

 و دنيا پر شد از ليلي‌هاي زود ، ليلي‌هاي ساده اين‌جايي ، ليلي‌هاي نزديك لحظه‌اي!
  خدا گفت : ليلي زندگي‌ست . زيستني از نوعي ديگر .

ليلي جاودانگي شد و شيطان ديگر نبود مجنون زيستني از نوعي ديگر را برگزيد

 و مي‌دانست كه ليلي تا ابد طول مي‌كشد...



نوشته شده توسط باران در ساعت 16:2 | لینک  |